X
تبلیغات
کاکتوس

کاکتوس

دیگران نبودند که ما زاده شدیم اما ما می میریم تا دیگران زندگی کنند ...

برای خرداد

 

 

از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاکتوس تنها  | 

خودم .........

 

کویر تشنه باران است و من تشنه خوبی

به من محبت کن که ابر رحمت اگر در کویر می بارید

به جای خار بیابان بنفشه می رویید

من آن درخت کویرم که برگ و بارم نیست

امید بارش باران نوبهارم نیست .............
زنده یاد دکتر حمید مصدق

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاکتوس تنها  | 

به یاد پدر علی شریعتی

اکثریت همفکران ما که تعهد اجتماعی احساس می کردند و جوانی را در مبارزه فکری و آزادی خواهی بودند و رسالتشان بیداری و رهایی خلق بود تا ازدواج کردند ایستادند ، تا پدر شدند به رکوع رفتند، به سجود افتادند و به سقوط پامال ذلت و حرص و خودپرستی و پول جمع کردن مشغول شدند و کم کم هوای مردم خواهی و افکار حق پرستی از دلشان رفت و از سرشان پرید و افتادند توی بانک و سهام و بازار وکسب و کار و خانه و ماشین ولذت و تفریح و ... عوض شدند به طوریکه بعد از چهار ، پنج سال که همدیگر را می بینیم به غیر از قیافه آشنا و خاطره هایی مشترک هیچ پیوند واشتراکی با هم نداریم ... شبها تا سحر با هم حرفها داشتیم و درد و دلها می کردیم و آرزوها داشتیم و اندیشه ها می پروراندیم ... اما حالا احوالپرسیمان که تمام میشود دیگر می مانیم که چه بگوییم ...آری اگر کسی بخواهد برای خدا یا خلق که راه هر دو یکی است خود را فدا کند یعنی برای نان گرسنگان از نان خویش چشم بپوشد ، برای آزادی مردم ، اسارت خویش را بپذیرد،برای برخورداری محرومان محرومیت خویش را تحمل کند و برای آرامش خلق رنج خویش را استقبال کند ... در این راه همسر و فرزندان وی هستند که فدا خواهند شد ...صحبت از جامعه ای است که نیمی از آن خوابیده اند و افسون شده اند و نیمی دیگر که بیدار شده اند در حال فرارند...ما می خواهیم این خوابیده های افسون شده را بیدار کنیم و واداریم که بایستند و هم آن فراریها را برگردانیم و واداریم که بمانند و این کار ساده ای نیست...بخصوص اگر این را هم در نظر بگیریم که ما خیلی هم نیستیم و همان عده کمی هم که هستیم خیلی بینا و آگاه و تجربه دار و باهوش و لایق نیستیم و همان عده کمتری هم که هستیم بی غرض شخصی نیستیم و همان عده کمترتری که می مانیم باز همه مان با شهامت و قاطعیت و بی محافظه کاری و مصلحت بازی نیستیم و همین چند نفری هم که هم آگاهند و هم دانا و هم باهوش و هم لایق و هم تجربه دارند و هم بی باک و هم پاک و هم عاشق راه و خودباخته هدف چنانکه برای چنین کاری لازم است در این محیط معاویه وار بیشک اگر باشند چند تایی بیش نیستند و همین ها که هم باید خفته ها را بیدار کنند و هم رفته ها را برگردانند و این مسئولیتی سخت سنگین است و تعداد آنها که این مسئولیت را می توانند انجام دهند این اندازه کم در عین حال صد زنجیر برپای دارند و صد دستبند بر ست و صد ریسمان برگردن و صد شمشیر بر سر و صد مانع پیش پای و صد توطئه پشت سر و هر لحظه خطری و حادثه ای د رکمین ... اینها اگر می خواهند کاری کنند باید عاشقانه کار کنند ، نه عاقلانه!
با مخاطب های آشنا - دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاکتوس تنها  | 

تقدیم به همه ...

 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاکتوس تنها  | 

برای اولین بار برای کسی ...

هنوز گوشم از گفتگوي بي گريه مان گرم بود!  
از جايم بلند شدم،
پنجره را باز كردم
و ديدم زندگي هم هر از گاهي زيباست!
شنيدم كه كلاغ ديوار نشين حياط
چه صداي قشنگي دارد!
فهميدم كه بيهوده به جنون ِ مجنون مي خنديدم!
فهيدم كه عشق،
آسمان روشني دارد!
رو به روي عكس ِ سياه و سفيد تو ايستادم،
دستهايم را به وسعت ِ « دوستت مي دارم! » باز كردم،
و جهان را در آغوش گرفتم!؟

زمان اعتراف از راه رسیده  و رقص لخت واژه ها آغاز شده است ... و من نشسته ام و به بارش واژه ها می نگرم ... گاهی که لبریز می شوم از واژه ... گاهی که مالامالم از احساس ... گاهی که دوست دارم کسی را دوست داشته باشم همچون امروز ... همچون همین حالا ... پنجه هایم موسیقی غمگین سکوت را می شکنند و می نویسند و می نگارند ... نمی دانم چه می شود ... حتی نمی خواهم بدانم چه خواهد شد ... انگار " از این پسی " وجود نخواهد داشت ... انگار من همینجا تمام خواهم شد ... احساس می کنم به پایان " من " رسیده ام ... راستی نقطه این پایان ، آغاز کدامین ابتداست؟ ... در انتهای سرزمین "من" کدام سرزمین ناشناس پدیدار خواهد شد ؟ ... و " من " از کجای این قصه صدای پای " تو " را در کنار خود خواهم شنید؟ ... منتظر رویش کلماتت خیره ام به همان راهی که " تو " می آیی ...

( برای اولین بار در همه زندگی ام تقدیم می کنم به کسی که رویش واژه هایم از حضور اوست ... )

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاکتوس تنها  | 

تو لغت نامه ...

 

 

تو لغت نامه نوشتن که سیاه یعنی سیاهی

که سفید یعنی درستی، ساده گی یعنی تباهی

تو لغت نامه نوشتن که کلک یعنی یه قایق

 

یا گرسنگی مساوی ست با فراموشی عاشق

ما کلک خوردیم و دیدیم که کلک همون فریبه

از همینه که حقیقت توی گوش ما غریبه

 

حقیقت تنها یه حرفه تو لغت نامه باریک

که دیگه رنگی نداره توی اون کتاب تاریک

تو لغت نامه نوشتن که سگ و گربه رفیقن

ننوشتن چن تا آدم از یه سقفم بی نصیبن

 

تو لغت نامه نوشتن ستاره یه سنگ سرده

این لغت نامه رو افسوس چشمای ما دوره کرده

 

چاره ی ما یه کتابه ، یه لغت نامه تازه

می رسیم به حرف آخر، نگو این جاده درازه

 

تو لغت نامه تازه پر واژه های بکره

هر یه واژه ش یه تلنگر واسه بیداری فکره

ما رو گول زدن ترانه، واژه هاشون الکی بود

معنی شادی و لبخند ، گریه یواشکی بود

مث رعد و برق که اول ، برق و بعد از اون صدا بود

ما ولی گوش نمی کردیم، رعد و برق تو گوش ما بود
یغما گلرویی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاکتوس تنها  | 

هنوز هم ...

همیشه حواسم به بی صبری این دل ساده بود   

نه وقتی برای رج زدن روزهای رد شده داشتم

نه حتی فرصتی

که دمی نگاهی به عقربه ثانیه شمار ساعت بیندازم!

با آرزوهای آنور دیوار زندگی کردم

با خوابهای بر باد رفته!

منتظر یودم روزی بیاید

که همه در خیابان ها به یکدیگر سلام کنند

چراغ تمام چهار راهها سبز باشد

چاقوتیزکن ها بادکنک بفروشند

و سر و کله تو

از آنسوی سایه سار فانوس ها پیدا شود!

هنوز هم منتظرم!

از گریه های مکررم خجالت نمی کشم

سکوت بیمارستان بیداری را رعایت نمی کنم

کاری به حرف و حدیث این و آن ندارم

دکارت هم هرچه می خواهد بگوید

                       من خواب می بینم ... پس هستم!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاکتوس تنها  | 

برج ...

                                                                    

دارن‌ یه‌ بُرجی‌ می‌سازن‌ با ده‌ هزار تا پنجره‌   
می‌گن‌ که‌ قدِ برجشون‌ از آسمون‌ بُلن‌تره‌
برای‌ ساختنش‌ هزار هزار درخت‌ُ سر زدن‌
پرنده‌های‌ بی‌درخت‌ از این‌ حوالی‌ پَرزدن‌
می‌گن‌ که‌ این‌ برج‌ِ بلند باعث‌ِ افتخار ماس‌
حیف‌ که‌ کسی نمی‌دونه خونه‌ی افتخار کجاس
باعث‌ِ افتخار تویی‌ دخترِ توی‌ کارخونه‌
که‌ چرخ‌ِ زنده‌موندن‌ُ دستای‌ تو می‌چرخونه‌
باعث‌ِ افتخار تویی‌ سپورِ پیرِ ژنده‌پوش‌
نه‌ این‌ ستون‌ِ سنگی‌ِ لال‌ِ بدون‌ِ چشم‌ُ گوش
ستون‌ِ آسمون‌ خراش‌ ! سایه‌ت‌ُ ننداز رو سَرَم‌
تو شب‌ِ بی‌ ستاره‌ هم‌ ، من‌ از تو آفتابی‌تَرَم‌
یه‌ روز میاد که‌ آدما تو رُ به‌ هم‌ نشون‌ بِدَن‌
به‌ ارتفاعت‌ لقب‌ِ «پایه‌ی‌ آسمون‌» بِدَن‌
اما خودت‌ خوب‌ می‌دونی‌ پایه‌ نداره‌ آسمون‌
اون‌ که‌ زمینی‌ نمی‌شه‌ با حرف‌ِ پوچ‌ِ این‌ُ اون‌
پَس‌ مث‌ِ طبل‌ صدا نکن‌ ! نگو بُلن‌ترین‌ منم‌ !
من‌ واسه‌ رسوا کردنت‌ حرف از درختا می‌زنم!‌
درختای‌ مُرده‌ هنوز ، خواب‌ِ پرنده‌ می‌بینن‌
پرنده‌های‌ بی‌ درخت‌ رو سیمای‌ برق‌ می‌شینن‌
به‌ قدُ قامتت‌ نناز ! آهای‌ ! بلندِ بی‌خبر !
درختا باز قد می‌کشن ، حتا تو سایه‌ی تبر
یغما گلرویی


+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاکتوس تنها  | 

دیگر بس است این همه قربانی ...

امشب بر آستان جلال تو                             

آشفته ام ز وسوسه الهام

جانم از این تلاش به تنگ آمد

ای شعر ... ای الهه خون آشام      

دیریست کان سرود خدایی را

در گوش من به مهر نمی خوانی

دانم که باز تشنه خون هستی

اما ... بس است این همه قربانی

خوش غافلی که از سر خودخواهی

با بنده ات به قهر چه ها کردی

چون مهر خویش در دلش افکندی

او را ز هرچه داشت جدا کردی

دردا که تا به روی تو خندیدم

در رنج من نشستی و کوشیدی

اشکم چو رنگ خون شقایق شد

آن را به جام کردی و نوشیدی

چون نام خود به پای تو افکندم

افکندیم به دامن دام ننگ

آه ... ای الهه کیست که می کوبد

آیینه امید مرا بر سنگ؟

در عطر بوسه های گناه آلود

رویای آتشین تو را دیدم

همراه با نوای غمی شیرین

در معبد سکوت تو رقصیدم

اما ... دریغ و درد که جز حسرت

هرگز نبوده باده به جام من

افسوس ... ای امید خزان دیده

کو تاج پرشکوفه نام من ؟
از من جز این دو دیده اشک آلود

آخر بگو ... چه مانده که بستانی؟
ای شعر ... ای الهه خون آشام

دیگر بس است ... اینهمه قربانی !
فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاکتوس تنها  | 

بدون شرح ...

                                                  بدون شرح ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاکتوس تنها  | 

عشقای قدیم ...

                         عشقم  عشقای قدیم ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاکتوس تنها  | 

و رفت ...

 

و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ عشق

برای خوردن یک سیب

                          چقدر تنهاییم

                                

                           « کاکتوس »

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاکتوس تنها  | 

تو نبودی ...

 

تو نبودی

و آفتاب در پی ات می گشت ...

                            « برای معبد متروک خاموش »

                                                    کاکتوس

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاکتوس تنها  | 

نوروز مبارک ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاکتوس تنها  | 

پس از لختی سکوت ...

بدون شرح ...!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاکتوس تنها  | 

سایه ...

 

دیر است ساقیا!                                                                                                                                        

در گوش من فسانه دلدادگی مخوان!

دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه !

دیر است ساقیا ! به ره افتاد کاروان

عشق من و تو؟ ... آه !

این هم حکایتی است

اما دراین زمانه که درمانده هرکسی

از بهر نان شب

دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست

اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک

اینجا به باد رفته هزار آتش جوان

دست هزار کودک شیرین بی گناه

چشم هزار دختر بیمار ناتوان ...

دیر است ساقیا !

هنگام بوسه وغزل عاشقانه نیست

هرچیز رنگ آتش وخون دارد این زمان

هنگام رهایی لبها و دستهاست

عصیان زندگی است

بر روی من مخند !

شیرینی نگاه تو بر من حرام باد!

بر من حرام باد از این پس شراب و عشق !

بر من حرام باد تپشهای قلب شاد!

یاران من به بند :

در دخمه های تیره و نمناک باغشاه

در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک

در هر کنار گوشه این دوزخ  سیاه

دیر است ساقیا !

در گوش من فسانه دلدادگی مخوان !

اینک زمن ترانه شوریدگی مخواه !

دیر است ساقیا ! به ره افتاده کاروان …

روزی که بازوان بلورین صبحدم

برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت

روزی که آفتاب

از هر دریچه تافت

روزی که گونه و لب یاران همنبرد

رنگ نشاط و خنده  گمگشته باز یافت

من نیز باز خواهم گردید آن زمان

سوی غزل ها و ترانه ها و بوسه ها

سوی بهارهای دل انگیز گل فشان

سوی تو عشق من !

 

        هوشنگ ابتهاج ( ه . الف . سایه )

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاکتوس تنها  | 

برای باران نو رسیده من ...

                            

شمعي در خلوت خاموش شبهاي دراز زمستان مي سوزد ، در دل تيره و پر هراس زنداني بزرگ ، در ميان حلقه زندانيان و زندانبانان خويش. زبانش زبان آتش است و سخن نمي گويد . چرا كه تنها زبانهايي كه از گوشت و رگ و پي ساخته شده اند سخن مي گويند و گوشهايي كه حفره هاي تنگ و تاريك و زشتي هستند ، مي شنوند . او را همه مي ستايند ، شاعران مي پرستندش و اديبان و غزل سرايان اسطوره اش مي دانند . اما در تمامي اين لحظات و در ميان خيل بي پايان ستايشگران و پرستندگانش تنها و غريب است . موم نرمي كه در دلش درياي آتشي نهان است و هستيش اندامي براي سوختن و افروختن و زندگيش اشك است و آتش و در پايان افسردن و مردن در ميانه اشكهايش فرجام اوست ... همين !

هر كسي مسيحي دارد ، موعودي ، بودايي كه بايد از غيب برسد ،‌ ظهور كند و نيمه اش را در برگيرد و تمام شود . و اينگونه است كه زندگي جستجوي نيمه هاست و مگر نه اين كه وحدت وجود غايت آفرينش است ؟ و پروانه مسيحِ موعودِ شمع است . شمع ، تنها در ميان خيل عظيم محفل نشينانش چشم انتظار اوست . و مگر نه آنكه هر كسي چشم انتظار است ؟

در غروب دلگير و جان فرساي اين غريبه ها ناگهان نسيم بهاري كه مژده آور فروردين است ، همچون پيكي كه پيامي دارد بر مي خيزد و پنجره زندان را مي گشايد و بدرون مي وزد . و بر بال هاي نسيم پروانه اي مي آيد ، پروانه اي نرم و رنگين . همچون خاطره شيريني كه ناگهان در عمق روح پر مي كشد ، بالهايي به لطافت تصور لبخند مهربان دوست بر نگاههاي دوست ، سرشارِ ستايش و لبريز رضايت . پشت و پهلويش پوشيده از  « گرده ناز » كه همچون گرد اميدي بر سطح درياي يأس برق مي زند و شب را پرتوي بگونه نور مي بخشد و چشمانش ... چشمانش ؟ مگر مي توان چشم هاي پروانه را با كلمات نشان داد ؟ هر كلمه اي هر حرفي صدها برابر و هزارها برابر بزرگتر و سنگين تر و درشت تر و خشن تر از چشم هاي پروانه است . پر پروانه در سخن نمي گنجد . چشمهايش را چگونه مي توان در كلمه اي نهاد ؟ اين كار برداشتن قطره لطيف شبنمي است از گلبرگي با يك « سطل » يك پارچ يك كوزه سفالين كهنه !! نمي توان ، نمي شود . و اينگونه پروانه مي آيد و طواف مي كند و چه ها مي كند و چه ها كه نمي كند و ... چه شبي و چه داستاني !

چه حادثه اي در اين جهان از بازي پروانه بر گرد شمع ، پرواز پروانه بر هاله شمع و نشستن و گريختن و سوختن و ساختن و هيچ نگفتن پروانه بر آتش شمع زيباتر است ؟

دوست داشتن در آخرين قله معراجش !

قرن هاست شاعران بر اين بازي زيباي عشق ، اين جانبازي پاك و آتش بازي خطرناك چشم دوخته اند و از كار و روزگار اين دو عاشق صادق حكايت ها گفته اند و غزل ها سروده اند و آنچه را كه در نخستين ديدار بايد مي ديدند و در شگفت مي ماندند ، نديدند و در نيافتند !

وصال مگر آرامش نيست ؟ سرشاري رضايت و سكون و سكوت ! پايان هر جنبشي و بيقراري يي ، ... ساحل آرام و جاويد ، آتش آرام و خاموش ... سرنهادن رود بيتاب و خروشنده بر سينه مهربان و آرام دريا ... ؟

اما ... چرا پروانه بر سر شمع قرار ندارد ؟ بيتاب تر و هراسان تر و پريشان تر است ؟ اين همه تب و تاب چرا ؟ و چرا شمع كه اينك مسيحش بر او ظاهر گشته ، موعودش به وعده گاه آمده و خلوت خالي و پرانتظارش را پركرده است ، پروانه را بر گرد خويش ، در پرتو هاله خويش در طواف مي بيند و ... باز ... مي گريد و ... چه بگويم ؟

اين اشك ها چيست ؟

چرا حشرات ، خوكان و سگان و گوسفندان همه آزاد و آسوده ، بيدرد و بي ديوار در بستر جوي هاي گنديده و لجن زارها غرق در لذت مرداري و پستي ؟ و چرا شمع ... ؟ و چرا پروانه ... ؟ راست گفته است سارتر كه : اين جهان و اين جهانيان استفراغ است !

پروانة شمع اگر همچون مرغ خانگي نه بر گرد شمع ، كه در پي خروسي مي رفت زندگي در زيرپايش رام مي گشت و آسمان در بالاي سرش به كام ... و شمع پروانه نيز ، اگر همچون خروسي ، نه در انتظار پروانه ، كه در پي مرغي خانگي مي گشت ، دسته دسته مرغان كيلويي از همه رنگ دورش حلقه مي بستند و برسرش آوار مي شدند كه جهان را از بهر اينان ساخته اند .

زندگي آن نداي مرموز و شورانگيزي كه شمع و پروانه را به هم مي خواند نمي شنود . با خويشاوندي اين دو بيگانه است . جهان خانه اين دو نيست و از اين است كه سرنوشت عشقي كه با مردم اين اقليم ناساز است ، جز سوختن پروانه و گداختن شمع نيست . يكي خاكستر مي شود و ديگري اشك.

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاکتوس تنها  | 

تقدیم به هدایت ...

                                                                 

نفسم پس می رود، از چشم هایم اشک می ریزد ، دهانم بد مزه است ، سرم گیج می خورد ، قلبم گرفته ، تنم خسته ، کوفته ، شل ، بدون اراده در رختخواب افتاده ام .

هزار جور فکرهای شگفت انگیز در مغزم می چرخد ، می گردد . همه آنها را می بینم . اما برای نوشتن کوچکترین احساسات یا کوچکترین خیال گذرنده ای ، باید سرتاسر زندگانی ام را شرح دهم و آن ممکن نیست .

هیچکس نمی تواند پی ببرد . هیچکس باور نخواهد کرد . به کسیکه دستش از همه جا کوتاه بشود می گویند : برو سرت را بگذار و بمیر ... اما وقتیکه مرگ هم آدم را نمی خواهد ، وقتیکه مرگ هم پشتش را به آدم می کند ، مرگی که نمی آید و نمی خواهد بیاید ... !

همه از مرگ می ترسند من اما از زندگی سمچ خودم !!!

چقدر هولناک است وقتی مرگ آدمی را نمی خواهد و پس می زند .

نمی دانم همه را منتر کرده ام ، خودم هم منتر شده ام . ولی یک فکر است که دارد مرا دیوانه می کند . نمی توانم جلوی لبخندم  را بگیرم . گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد. آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من چیست . همه گول خوردند !

نمی دانم چی می نویسم . تی تاک ساعت همینطور بغل گوشم صدا می دهد . می خواهم آن را بردارم از پنجره پرت کنم بیرون . این صدای هولناک و متعفنی که گذشتن زمان را در کله ام با چکش می کوبد !!!

نه کسی تصمیم خودکشی را نمی گیرد ، خودکشی با بعضی ها هست . در خمیر و نهاد آنهاست. آری سرنوشت هر کسی روی پیشانیش نوشته شده است .

در رختخوابم می غلتم. یادداشتهای خاطره ام را به هم می زنم . اندیشه های پریشان و دیوانه مغزم را فشار می دهد .

آری همه از مرگ می ترسند اما من از زندگی سمچ خودم ...

« زنده به گور – صادق هدایت »

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاکتوس تنها  | 

نوشته ای نیمه کاکتوس ...

امشب از آسمان دیده تو

روی شعرم ستاره می بارد

در سکوت سپید کاغذها

پنجه هایم ترانه می کارد

شعر دیوانه تب آلودم

شرمگین از شیار خواهش ها

پیکرش را دوباره می سوزد

عطش جاودان آتش ها

آری ، آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

از سیاهی چرا حذر کردن

شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب به جای می ماند

عطر سکر آور گل یاس است

آه ، بگذار گم شوم در تو

کس نیابد ز من نشانه من

روح سوزان آه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه من

آه ، بگذار زین دریچه باز

خفته در پرنیان رویاها

با پر روشنی سفر گیرم

بگذرم از حصار دنیاها

دانی از زندگی چه می خواهم ؟
من تو باشم ، تو ، پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود

بار دیگر تو ، بار دیگر تو

آنچه در من نهفته دریاییست

کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین طوفانی

کاش یاری گفتنم باشد

بس که لبریزم از تو ، می خواهم

بدوم در میان صحراها

سر بکوبم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج دریاها

بس که لبریزم از تو ، می خواهم

چون غباری ز خود فرور ریزم

زیر پای تو سر نهم آرام

به سبک سایه تو آویزم

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

 

                          « فروغ فرخ زاد »

سلام ... مدتی بود که نمی نوشتم ... در واقع باید بگم دل و دماغش نبود ... برای نوشتن انگیزه ای نداشتم ... بهونه می آوردم که  فرصت نمی کنم ... اما همش بهونه بود ... ولی حالا  اومدم تا بنویسم ... دوباره خط خطی کنم و وقتتون رو بگیرم ... باز از زندگی بگم و از عشق ... از تلخی بگم و از شیرینی ... تا ببینیم چی میشه ...
+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاکتوس تنها  | 

بار دیگر کاکتوس ...

 

                                                                   

 

اينك منم با دوازده ميليارد چشم ! كه همه هميشه مرا مي نگرند و چه كنجكاوانه كه نكند در اين 9855 شب و 9855 روزي كه بر روي اين تكه سنگ خاك آلود هستم يك لحظه بي پروايي كنم . يك ساعت حرف بزنم از آنچه مي خواهم با آنكه مي خواهم . يك دم بنشينم ، چند گام قدم بزنم با آنكه مي خواهم . دوازده ميليارد چشم در كمين منند كه نكند خداي ناكرده بروم درِ يك خانه را بزنم و بگويم : سلام . من آمده ام شما را ببينم . مي خواهم بيايم تو . توي اطاق مهمانخانه تان . نه توي اطاق كارتان بنشينم با شما حرف بزنم . با هم حرف بزنيم . نه با هم بنشينيم و حرف نزنيم . با هم بنشينيم و به هم نگاه كنيم . با هم بنشينيم و سكوت كنيم . با هم بنشينيم و فقط حضور يكديگر را و غيبت همه بيهود ه ها را احساس كنيم . برعكسِ هميشه كه همواره غيبت يكديگر را احساس مي كنيم و حضور بيهوده ها را . آمده ام خانه شما يكي دو ساعت با هم بنشينيم حرف نزنيم . شايد هم كم كم حرف هم زديم شايد هم حرفها طول كشيد و چند ساعت شد . چه عيبي دارد؟ مگر هميشه با بيهوده ها همينجور پيش نمي آيد؟ ساعت 10 شب شد و من بايد خداحافظي کنم و بروم. خيلي بايد ببخشيد مزاحمتان شدم ، خيلي دير شد. واقعا اسباب زحمت شدم و شما را هم از کار و استراحت انداختم و... تنها در همين لحظه است که ديگر نمي توانيم مدتي در هم خيره نمانيم و نگاههاي تشنه را از عمق چشمهاي هم بيرون نکشيم . لحظاتي به کوتاهي تپيدن هاي دل يک گنجشک ، ساکت به هم مي نگريم و سپس با قساوت دو چشمي را که گويي براي ابد بر روي هم باز مانده اند مي بنديم و جدا مي شويم .

اي کاش تو هم مي توانستي با من سفر کني . آن وقت در اينجا من فرصت آن را مي يافتم که از خلال 9855 ساعتي که بر روي زمين گذرانده ام دو ساعت را بر فراز آسمان زندگي کنم . اينجا خيمه بزرگ و سپيد ابر، زمين را فرو پوشيده و دوزاده ميليارد چشم را که همواره مرا مي پايند در زير گرفته و من در پناه ابرها تنها و آزادم . اما افسوس که تو نيستي ! چرا مي گذاري که در پشت ابرها هم تنها باشم ؟ در اين آسمان بيش از آن زمين نيازمندم که با تو از هم سخن بگوييم اما ...

...اي افسوس اکنون فرود مي آيم و باز آشنايان خاک چنان مرا در ميان مي گيرند که حتي فرصت گفتگوي با تو را در خيال در اين فضاي پاک و زلال آسمان ، اينجا که آفرينش هم به رنگ سر در معبدِ من است نداشته باشم !

                                                                                        ...                   

«خداوندا به من قدرت آن را عطا فرما تا بتوانم بدان اندازه كه دوستش مي دارم ،« نياز » دوست داشتنش را در خويش خاموش سازم .»

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاکتوس تنها  | 

به خاطر چند قطره سرما ...

شب آمد و دلِ تنگم هوای خانه گرفت

دوباره گریه بی طاقتم بهانه گرفت

شکیبِ دردِ خموشانه ام دوباره شکست

دوباره خرمنِ خاکسترم زبانه گرفت

نشاطِ زمزمه ، زاری شد و به شعر نشست

صدای خنده ، فغان گشت و در ترانه گرفت

امید عافیتم بود ، روزگار نخواست

قرار عیش و امان داشتم ، زمانه گرفت

زهی بخیلِ ستمگر که هر چه داد به من

به تیغ باز ستاند و به تازیانه گرفت

چو دود ، بی سر و سامان شدم که برقِ بلا

به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت

چه جای گل که درختِ کهن ز ریشه بسوخت

از این سَمومِ نفس کٌش که در جوانه گرفت

دلِ گرفته من همچو ابرِ بارانی

گشایشی مگر از گریه شبانه گرفت !!

...

باز هم یک سال گذشت ... و تکراری ترین حادثه تاریخ تکرار شد ...

یکی دو پلاک پایین تر از شادیِ قرمزِ خانه های ما ،کسی هنوز از پشت پنجره ای شکسته که با تکه ای چسب ایستاده است ، آسمان را نظاره می کند و چیزی می گوید ... ! اما تمام همسایه های ساکت ما چیزی نمی شنوند . آخر اینجا جایی برای آب و دانه مرغانِ سربریده نیست ...

جامه های خیس مسافران ما هنوز چشم به راه روز دیگری ؛ از بند رخت و باد و یک آفتاب روشن فردا ... دل نمی کنند !

بعد از ظهر چهارشنبه اولین هفته بهار است . کودکی کنار جدول شکسته کوچه امان بند های کفش کهنه اش را سفت گره می زند . کفش های کهنه اش بزرگ اند ، اتوبوس واحد رفته است  و خورشید دیگر دارد خداحافظی می کند . اما او اصلا خیالیش نیست . باد است و بام های خانه ها و بندهای رخت همسایگان و جامه هایی که هنوز همآغوش عطر عزیزانی ازاینجا دورند ...! و کودک آرام ، بی آزار ، خواب آلود و خیره به بلیط هایش و دور شدن اتوبوس واحد می نگرد . و همچنان کفش های کهنه اش برایش بزرگ اند ...

و ساعتی بعد که میهمانانِ سیرِما  می روند ، آن سوی کوچه کودک به خواب رفته است :

 

بلیط هایش در مشت

یک بغل نان تازه در دست

و پاکتی پر از انگور بی دانه در بغل

    و کفش های کهنه ای که هنوز برایش بزرگ اند !

 

   « کاکتوس »

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاکتوس تنها  | 

برای تمام شادی هایمان ...

ای مرغِ آشیانِ وفا خوش خبر بیا

با ارمغانِ قول و غزل از سفر بیا

پیکِ امید باش و پیام آور بهار

همراهِ بوی گل چو نسیم سحر بیا

دوشت به خواب دیدم و گفتم خوش آمدی

ای خوش ترین خوش آمده بار دگر بیا

بشتاب ناگزیر که دیر است وقتِ پیر

ای مژده بخشِ بختِ جوان زودتر بیا

...

از تو با کوچه باغی دور ،

از تو با قاصدکی سپید در حصار خاربن و خاکستر

از تو با رود و با چراغ

از تو با خلوت خویش

از تو با خدا

از تو با شب و بیداری و "پگاه"

از تو با تولد بوته                                                                            

از تو با ترانه ممنوع

از تو با مرگ ، که عمری همه آن را سلانه سلانه زیسته ام

از تو با همگان و حتی با ستاره سخن خواهم گفت

از تو بسیار سخن خواهم گفت

...

نمی دانم کجا خوانده ام بر آب

که: " هر چه بنویسی آب ، باران نخواهد بارید ! "

مهم نیست !!

مهم آسمانی است که بالای گریه هایم رازدار تکلم تشنگی است !

آیا اگر نترسیم برای طلوع آن حرف نانوشته فرصتی باقی خواهد ماند ؟!

( ... ول کن پدر بیامرز ، برو شعار باران خورده کوچه ای را

در انتهای برزن قحطسال گشنگی زمزمه کن  که :

 

               - دیگران نبودند که ما زاده شدیم، اما ما می میریم تا دیگران زندگی کنند ! )

 

                      فرخنده باد نوروز ...

                                         سبز باد میهن ...

                                                        پاینده باد انسان ...

" کاکتوس "

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاکتوس تنها  | 

به بهانه آن روزها ...

مردم همه جا هستند ، مثل هوا ، مثل جاذبه ، مثل دود ، مثل دیوار ، مثل " مردم " ... !!!

آنها دوست دارند کارهای خیلی مهم انجام دهند !

مهم نیست چه کاری باشد، مهم این است که احساس کنند اهمیت پیدا کرده اند ،

مهم این است که از زیر فشار هم رنگ جماعت نبودن رها شوند ،

مهم این است که تنها نباشند ،

مهم این است که خلاف جهت آب شنا کردن، سخت لذت بخش است ،

مهم این است که کلاغ های ما همواره دوست دارند چهل کلاغ شوند ،

مهم این است که مرغ های همسایه همچنان غازند ...

مردم از سرعت ، تغییر و زیر و رو شدن لذت می برند و به همین خاطر است که از باد خوششان می آید !!! ( حالا چه فرقی می کند از نوع آورده باشد و یا رفته !!! )

مردم علاقه زیادی به ورزش های آبی بالاخص موج سواری دارند !!!

مردم از اتمسفر ، (جو – javv ) و هر چیزی که همان حول و حوش ها باشد خوششان می آید ...

آنها دوست دارند یکباره وسط میدان بپرند و فریاد بزنند : آهای ... ببینید ما هم اینجا هستیم !!! ما را هم تحویل بگیرید !!! از ما هم عکس بگیرید !!! اسم ما را هم بیاورید !!!

آری ،

مردم به دنیا می آیند ، کشته می شوند ، گرسنه می شوند ، فقیر می شوند ، پابرهنه می شوند ، ولی نعمت می شوند ، توده می شوند ، زنده باد می گویند ؛ مرده باد می گویند ، رای می دهند ، میزان می شوند ، زیر تانک می روند ، عناصر خودفروخته فریب خورده معلوم الحال می شوند ، شلوغ می کنند ، راه بندان راه می اندازند ، ماچ می کنند ، شعار می دهند  و سکه می گیرند ...

مردم ، مردم را می فروشند ، مردم ، مردم را با چماق می زنند ، مردم به مردم ناسزا می گویند ، مردم هی بی خود از آسمان به زمین سقوط می کنند و کشته می شوند ، مردم ، گاه مردم را خودکشی می کنند و ...

آری هر چه از مردم بنگاریم باز هم ... مردم همه جا هستند ، همیشه بوده اند و تا ابد خواهند بود، مثل هوا ، مثل جاذبه ، مثل دود ، مثل دیوار، مثل " مردم " ... !!!

                       اما ای کاش ...

                                     اما ای کاش ...

                                                   اما ای کاش ...

... و چه نیک گفت مردمی از مردم که :

                                     

                                                 انقلاب قبل از خودآگاهی مردم فاجعه است… فاجعه …

 

                                                                                                                  کاکتوس

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاکتوس تنها  | 

حرفهای خستگی ...

خستمه ... خیلی زیاد ... همه خوابهای دنیا هم از پس این خستگی بر نمی آن ... ای کاش این گفته ها تنها یک ژست ادبی بود ... ای کاش ! ... اما این طور نیست ... خستمه ... خیلی خستمه ...

مدتهاست که مرورگر مغزم ( همون وجدان بیدار شیرفرهادم ) مدام در حال بازبینی ، وارسی و بررسیه !!!

... چه لحظه هایی رو از دست دادم !!!

لحظه هایی که به دلیل فقدان مدیریت ذهنی و روانی مناسب به گونه ای رقم خورد که حالا مدام حسرتشون رو می خورم ...

آخ که اگه یک بار  دیگه اون لحظه ها تکرار بشن ...

نمی دونم این ها به خاطر پختگی امروزه و خامی دیروز ؟! و یا نه ، هزینه ای بوده که بایستی می دادم تا به بینش و آگاهی امروز برسم ... ؟!

اما جدا حیف شد ... کجایید تا ببینید یه آدم چقدر زود می تونه پیر بشه !!!

خستمه ... خستمه ... خیلی خستمه ... !!!

دلم نمی خواد به خونه برگردم ، دلم می خواد قدم بزنم ، بی جهت ، بی حرف ...

اما نه آسمونِ برفی بی تفاوت و نه ماهِ ساکتِ قصه گو ، و نه ...

هیچ کس  مقصر نیست !

پرده ها رو می کشم ، پنجره ها رو می بندم ،

صورت خستم رو از همه می پوشونم، به کسی هم چیزی نمی گم ،

نه در ، نه دیوار و نه آینه !

 

                                                                               زمستان ۸۴ - کاکتوس

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاکتوس تنها  | 

طرحی مبهم یک خاطره ...

گاهی صورتی، گاهی نیلی ، گاهی بنفش

طعم لیمو ، طعم انار ، عطر نارنج

خوابهای شاد بهار

عروسکهای تو که مال من بود

عروسکهای من که مال تو

کنج های بغض و دنج های گریه

اشک های قهر و بوسه های آشتی

لی لی ، الا کلنگ و یک عالمه نقاشی

درخت توت کنج باغچه و صبر کن حالا نوبت من

پویا محکم تر، تند تر ، بالاتر

لبخند مادرانه بابا ، چشم درشتی های پدرانه مامان

قهقهه های سرمست ما

هدیه ای از تو ، هدیه ای از من

زردی پاییز و دلتنگی های مدرسه

کیف و مداد و دفتر و کتاب و دوست های تازه

اولین دندان من که افتاد و

خنده های تو گریه های من

خوابم می آمد و نمی گذاشتی

تب داشتی و نمی خوابیدم

خطهای روی دیوار و پنجه های کشیده ما

و بلند ترینمان که تویی

ساعت پنج عصر و نان داغ  و پنیر و چای

سادگی های تو سادگی های من

قانون سوم نیوتن و جاذبه قلبها

حرفهای خلوتانه تو ، گوش های کنجکاو من

پاکتهای سفید خوشبختی و خودکار و اسم ها

بگذار یکی اش را بخوانم

به نام صورتی ، به نام نیلی ، به نام بنفش

پیوند ما را ساده نگیرید

بالای کاغذ نام پرند و اسم هومن

تنها چهار سانتی متر فاصله روی کاغذ

تور سفید و اسپند بی بی و دعاهای ما بدرقه تو

چه زود دیر شد

چه زود از رویا رد شدیم

حالا هر چه می روم زیر آن درخت پیر

نمی توانم خنده هایمان را بیابم

خنده هایی که پای آن درخت توت فراموش کردیم

خنده های من ، خنده های تو

اشک های من ، اشک های تو ...

 

پاییز ۱۳۸۴ - کاکتوس

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاکتوس تنها  | 

چهره ای از عشق ...

...

کاکتوس

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاکتوس تنها  | 

حرف های کاکتوس ...

او که می ماند نخواهد رفت

او که رفته است نخواهد رسید

او که رسیده است پشیمان است

این همه از شکستن سکوت

چه عاید آینه شد ؟!

رفتن هم حرف عجیبی

شبیه اشتباه آمدن است

تو بگو ...

دایره تا کجای این نقطه خواهد گریست ؟

...

کلمه کلمه ، زنده ام و زندگی می کنم : کلمه کلمه ، کار میکنم ! روزها می بینم ، می شنوم ، یاد می گیرم ، ذخیره می کنم : هر چیزی ، هر حسی ، هر اتفاقی ، هر هست ی ، چه خوب ، چه بد !

و شب ها وقتی زندگان به خواب می روند ، تازه بیداری بی دلیل من آغاز می شود ، نه به اختیار ، که تا یاد دارم قرار حیات من همین بوده است . عمر خویش را ثانیه ثانیه می دهم تا از آسمان ، واژه واژه بستانم ، بچینم ، ببویم ، هست کنم و برای هر چرایی خویش ، چراغی شاید بیفروزم .

خلوت شب چیز دیگری است، در خلوت همین شب است که کلمات از بیگاری اشیاء می گریزند و شعر نافرمانی کلمات نسبت به نامیدن جهان میشود . کلمات خواهران من اند ، پرستاران زخمی ترین رویاهای آدمی ، که دعوت شان به ساحت مهر ، وظیفه فطری من است . و شعر ... برای من شفا دادن جراحت های زبان و زندگی است ، شعر " زبان زندگی" است . همه چیز انسان است ، همه چیز برای انسان است . اساس عشق همین است : کاستن از اضطراب جهان و افزودن بر آرامش آدمی .

و شعر ، رستگاری زبان را نیز بشارت می دهد . رستگاری زبان ، رهایی اندیشه را تضمین می کند ، و رهایی اندیشه ، آخرین آواز انسان است ...

شعر زدودن زنگارهاست و گسستن زنجیرها برای رهایی انسانی ترین رویاها . و من پایبند همین پندار ساده ام و کلمه کلمه زنده ام و کار می کنم !  هم از نخست قرار من و کلمه همین بوده است که هیچ فراقی نتواند ما را از یکدیگر محروم کند ، چه در گشایش و چه در تنگنا ، چه در اندوه و چه به شادی . کلمات ... ثروت بی پایان پندار من اند همیشه و تا هست می دانم هیچ اتفاقی توان خاموش کردن مرا نخواهد داشت حتی مرگ که باورش دشوار است ... من از مرگ عبرت آموخته ام که :

 

فرصت فهمیدن زندگی و سرودن دوباره آن بی اندازه اندک است .

 

                                                                                                            " کاکتوس "

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کاکتوس تنها  |